حديث تجزيه و تسميه:
از " خراسان " تا " ارزگان "
چندی پيش مجلس شورای اسلامی ايران ، طرح تقسيم استان خراسان رابه تصويب نهایی رساند. بر اساس اين طرح ، استان مذکور به سه استان مجزا به نام های خراسان شمالی ، خراسان جنوبی و خراسان رضوی تقسيم می شود. البته آنچه شاهد مثال ومنظورنهایی ما از ذکر اين رويداد می باشد، فراز بعدی سخن است:
خراسان نه اولين استان ايران است که تجزيه می شود و نه آخرين آن. قبلاً نيز چنين تقسيمات و اصلاحات اداری صورت گرفته است و در آينده نيز چنين خواهد بود. اما اين مورد بخصوص ، يك تفاوت ريز و درعين حال اساسی با ساير موارد دارد و آن اصرار بر حفظ عنوان "خراسان" بر روی استان های تازه تأسيس است. قبلاً بخشی از استان مازندران جدا شد و نام جديد " گلستان " را به خود گرفت. قسمتی از آذربايجان هم استان مستقل گردید و نام " اردبيل " را به خود گرفت. بخشی از زنجان نيز با نام جديد " قزوين " پا به عرصه وجود گذاشت. بخشی از استان تهران نيز بنام استان " قم " عرض اندام کرد و...
اما در مورد خراسان، با اينکه به سه استان مجزا ومستقل تقسيم شده، بازهم هيچكدام نام جديد به خود نگرفته اند؛ بلکه همه آن ها عنوان " خراسان " را با خود حفظ کرده اند. دليل يا دلايل اين سختگيري و پافشاری بر روی عنوان خراسان چيست؟ پاسخ واضح و روشن است.خراسان ميراث عظيمي از فرهنگ، تمدن، تاريخ، دانش، ادب، عرفان،انديشه، حماسه و ... را پشت سر خود دارد. خراسان مهد انديشمندان، اديبان، شاعران، عارفان، عياران، تاريخ سازان و نام آوران بسياري بوده است. خراسان( بلخ ) زادگاه زبان شیرين فارسی دری و محل زايش و پرورش شعر و ادبيات غنی فارسی بوده است. خراسان کبير، شهرها و نواحی بس مهم باستانی- تاريخي مانند بلخ، هرات، غزنين، مرو، باميان، بدخشان، کابلستان، زابلستان، فارياب، طوس، بيهق، جام، نيشابور، غور، طخارستان و... را در دامان پر گهر خود جای داده است . زادگاه و زيستگاه زرتشت و اوستا، فردوسی و شاهنامه، مولوی و مثنوی، ابن سنا و قانون، خواجه عبدالله و صد ميدان، غزالی و احياء العلوم، سنايي و حديقه و صدها قله رفيع دانش، حکمت، عرفان و ادب مانند امام اعظم ( ابوحنيفه ) ابو سعيد ابو الخير، معلم ثانی، انوری، عنصری، ناصر خسرو، بيدل، خواجه نصير، بهزاد، جامی هروی، بايزيد بسطامی،آخوند خراسانی، سيد جمال، اغلب مؤلفين صحاح سته، و جمعی از قراء سبعه، استوانه های ادبيات عرب( اخفش بلخی، کسايي مروزی، سکاکی صاحب مفتاح العلوم و ...) جمع کثيري از محدثان، فقيهان، مفسران، عارفان و ديگر شاخه های علوم اسلامی؛ همه وهمه در خراسان بزرگ زاده وپرورده شده اند . حقیقت اینست که اگرمشاهیر ومعاریف خراسان راازآنچه تمدن ایرانی نامیده می شود جداکنیم ، برای ایرانیان تنها حافظ وسعدی می ماند وبس .
پر واضح است که هر دولت وملت عاقلی اگر زمينه و بهانه ی برای شريك شدن در آنهمه ميراث عظيم و گرانبها، آنهمه افتخارات و دستاورد های جهانی و بشری، اينهمه پشينه تمدن سازی ، دانش پروری و فرهنگ آفرينی و آنهمه درخشش های علمی، ادبی، هنری و تاريخی داشته باشد؛ هيچگاه از آن دست بر نمی داردوباتمام توان وقدرت براستمرار آن مشارکت اصرارمی ورزد. بويژه اگر صاحبان و وارثان آن تاريخ و تمدن، با تغيير نام اجباری سر زمين شان توسط حکام مسلط بيگانه، از حق انحصار وراثت محروم شده باشند. در چنين حالت اگر کشوری با در اختيار داشتن بخش ناچيزی از آن سرزمين، تمام فضايل و افتخارات گذشته آن ديار را به خود نسبت دهد، واقعا غنيمت باد آورده و گنجينه بدون صاحب نصيبش شده است. اين جنين است که حذف نام خراسان از قاموس جغرافيای امروز ايران، مساوی است با محروميت از آن همه مواريث کهن و سوابق پر افتخاروگم شدن هویت قوم ایرانی درتاریکخانه تاریخ . اين است که استان خراسان قطعه قطعه می شود؛ اما نام بلند آوازه " خراسان " ثابت و بدون تغيير باقی می ماند. چنان که قبلا گفتيم هيچيك از اين مسايل، موضوع گفتار حاضر نيست. منظور از اين همه صغری و کبری، رسيدن به اين نتيجه است که: اين تقسيم استان را در کشور همسايه و هم تاريخ، با تقسيم يك ولايت در کشور خود مقايسه کنيم:
نظير آنچه درموردخراسان گفته شد، در مرکز افغانستان نیزتکرار شد. ولايت بزرگ ارزگان، به دوقسمت شمالی (اغلب هزاره نشين با مرکزيت نيلی) و جنوبی ( با اکثريت پشتون و مرکزيت ترين کوت ) تقسيم گرديد. در اين مرز بندی جديد ، حدود 60 الی 70 در صد از نواحی و اراضی ارزگان، در قلمرو واحد اداری پشتون ها قرار می گيرد و حدود 30 تا 40 درصد ديگر نيز جزء اداره ی نو بنياد هزاره ها. از لحاظ كيفيت نيز سر زمين های مستعد ، حاصلخيز و خوش آب و هوا که شايد از مرغوب ترين اراضی افغانستان باشد، نصيب بخش جنوبی وپشتون نشین شده است. و سرزمين های اغلب کوهستانی و غير مساعد هم سهم بخش شمالی وهزاره نشین . اين تقسيم بندی نا عادلانه در حالی صورت می گيرد که يك قرن قبل، تمام ساحات اين ولايت به اضافه برخی نواحی همجوار به طور کامل منطقه هزاره و شيعه نشين بود و حتی يك نفر پشتون برای گذاشتن در موزه به منظور جلوگيري از انقراض نسل هم در اين ولايت يافت نمی شد. حدود يك صد سال قبل حاکم فاشيست وخونریزی بنام عبدالرحمن به اين سرزمين لشکر کشيد. اوبا خلق يك تراژذی وحشتناک انسانی، ساکنان و صاحبان اصلی ارزگان را بجرم شيعه بودن و هزاره بودن قتل عام ومتواری کرد. زنان و کودکان شان را به غلامی و کنيزی گرفت. بقية السيف عبدالرحمن نيز به کشورهای آسيای ميانه، ايران و پاکستان آواره شدند و تا امروز آواره اند. با نسل کشی و نابودی صاحبان اصلی ارزگان و خالی شدن آن از سکنه بومی، عبدالرحمن، پشتون های سنی مذهب را اغلب از سرزمين های هند برتانيوی به افغانستان آورد و سرزمين های غصب شده ارزگان را به آن ها واگذار کرد، که تا امروز هم به نام ناقلين و ومهاجرين ياد می شوند. تنها حدود سی در صد از ساحات اين ولايت که از نظر اقليمی وطبیعی شرايط نا مساعدی داشت و در واقع مهاجرين حاضر نشدند به آن جا بيايند ، در دست هزاره ها باقی ماند. باقی ماندۀ ارزگانيان زخم خورده وماتمدار به مدت يك فرن، خار در چشم و استخوان در گلو همراه با غاصبان دار و ديار خود در چارچوب يك ولايت زيستند. اين است مختصری از قصه پر غصه ارزگان زخم خورده. از این منطقه سرسبز ، زیبا وحاصلخیز دربرخی کتاب های تاریخی بعنوان " کشمیرهزارجات " یاد شده است . ارزگان نه تنها ازنظرزیبایی وطبیعت دل انگیز ، همانند وهمسنگ کشمیراست ؛ بلکه ازنظرسرگذشت وسرنوشت غم انگیزتاریخی نیزمشابهت تام باآن دیارغصب شده دارد . البته قصه پرغصه ارزگان تلخ ترازکشمیراست ؛ زیراقتل عام ونسل کشی که دراینجا روی داده است ، کشمیریان چنان تراژدی غمباری را تجربه نکرده اند . بعلاوه ، مردم کشمیر ازخانه های شان نیز رانده نشده اند . ارزگان فلسطین هزاره هاست . همانگونه که یک عرب ومسلمان هیچگاه ماجرای غصب فلسطین وآوارگی مردمان آن دیاررافراموش نمی کند وبه همین دلیل برای همیشه ا ازحامیان و خالقان اسرائیل ( امریکا وانگلیس ) کینه به دل دارد ؛ هزاره ها نیزهیچگاه قصه پرغصه ارزگان وغصب آن سرزمین آبایی خودرا فراموش نمی کنند وپیوسته ازاین بابت ، نالان وگریان هستند .
حال که قرار است ولايتی با چنين سابقه و پيشينۀ پرفرازوفرود به دو قسمت جداگانه تقسيم شود، کدام بخش شايسته آن است که نام وعنوان " ارزگان " را برای خود حفظ کند و کدام قوم مستحق است که خود را ارزگانی بنامد؟ آيا ناقلين و مهاجرين غاصب واشغالگر که اغلب از آنسوی مرزها آمده اند شايسته و بايسته چنين حقی هستند يا ساکنان و صاحبان اصلی ارزگان ؟
پاسخ روشن است اما آن چه اسباب تعجب و تأسف مضاعف می گردد اين است که دقيقاً بر عکس توقع و انتظار، در اين تقسيمات جديد، بيگانه صاحب خانه شده است و صاحب خانه، آواره وبی هويت و بی سر نوشت. صاحبان اصلی ارزگان، نام نا آشنای دايکندی را بر ولايت خود نهاده اند و غاصبان آن سرزمین، ارزگانی باقی مانده اند. از اين به بعد تاريخ پر افتخار ارزگان، مقاومت تاريخ ساز ارزگانيان در برابر فاشيزم، حماسه خالق و شيرين، حماسه چهل دختران، مردان هنگامه ساز و شور آفرينی چون محمد عظيم بيگ، ملا افضل ارزگانی، قاضی عسکر ، نجف بيگ شيران، ابراهيم خان گاوسوار، ملا خداداد لورانی و ديگر مفاخر و داشته های اين سر زمين به ارزگان تعلق دارد ( که در تقسيمات جديد نام ولايت ناقلين است ) نه به دايکندی. دقيقا نظير آنچه که يكبار در داستان مثله شدن خراسان کبير تجربه شد و چه تجربه تلخی! حکام بيگانه با تاريخ و تمدن خراسان، نام پيکره و بدنه اصلی آن سر زمين را به عمد و جبر تغيير دادند، تا هويت ساکنان اصلی خراسان را مخدوش سازند؛ در حالی که جزء ناچيزی از خراسان بزرگ در قلمرو یک کشور همسايه ( ایران )به همان نام اصلی ( خراسان ) باقی ماند. وقتی ناسيوناليزم اروپايي به مشرق زمين آمد و ملت های شرق به فکر تاريخ سازی و پيشينه تراشی افتادند؛ کشوری که آن جزء همنام را در اختيار داشت، تمام مواريث و افتخارات گذشته خراسان را بنام خود ثبت کرد و آن کل و پيکره اصلی که حالا نام ديگری بر او تحميل شده بود، سرش بی کلاه ماند و تا امروز هم بی کلاه است.
صد ا لبته که اين سخن بدان معنی نيست که ما با تأسيس ولايت جديد مخالفيم. هرگزچنین اندیشه ای درسرنداریم . آنچه مورد اعتراض ماست نامگذاری ولايت جديد است. چرا نام اصلی و تاريخی اين سرزمين با آن همه پيشينه پر افتخار و آن همه تاريخ خونبار به قبايل آنسوی مرز واگذار شده و نام نا آشنای دايکندی جای آن را گرفته است ؟ ما به چند دليل با اين نامگذاری مخالفيم:
اول: دايكندي در حال حاضر( زمان نوشتن مقاله ) صرفا ًنام يکی از ولسوالی های ارزگان است که همراه با چند ولسوالی ديگر ( شهرستان، کجران و گيزاب ) واحد اداری جديد را تشكيل داده اند. گذاشتن نام يك ولسوالی بر مجموع ولايت، ترجيح بلا مرجح است و هيچ توجيه منطقی، تاريخی يا فرهنگی ندارد.
دوم: دايکندی در اصل و اساس، نام يكي از طوايف و تيره های هزاره بوده و هست؛ مانند دايزنگی، دايميرداد، دایچوپان و دایفولاد. نامگذاري يك ولايت بنام يک قبيله و طايفه، چه جذابيت و مزيتی می تواند داشته باشد و اين کلمه کدام بار مثبت يا منفی را القا می کند؟ تداعی گر کدام ارزش، فضيلت، افتخا ر و پيشينه می تواند باشد؟
سوم: دايکندی چه به عنوان نام يک تيره در قديم و چه به حيث نام يک ولسوالی در عصر حاضر، هيچ جايگاه و پايگاه بر جسته و چشمگير در تاريخ هزاره و افغانستان نداشته است. بر خلاف ارزگان که برای هزاره ها يک تاريخ، يك فرهنگ، يك نماد و يك آرمان است. ارزگان فشرده ای از تاريخ و سر نوشت هزاره هاست و نمادی از رنج و مظلوميت آنان. ارزگان ما را با تاريخ پيوند می زند و پيشينه و ريشه ما را می سازد. تا نام آشنای ارزگان را به خود داريم در تاريخ گم نمی شويم و آدرس تاريخی ما کاملا روشن است. اما دايکندی ما را با گذشته و تاريخ بيگانه می سازد. همه چيز برای ما از امروز شروع می شود. گذشته و پيشينه ما به کسانی تعلق می گيرد که نام پر آوازه ارزگان را با خود دارند. چند مثال ساده و ملموس می تواند روشنگر داستان و سر نوشت خراسان و ارزگان باشد و نشان دهد که تغيير نام تا چه اندازه باعث تغيير ذهنيت ها و تحريف واقعيت ها می شود :
مردمان هندوستان، پاکستان و بنگلادش از پنج هزار سال به اين سو، در سرزمين مشترکی بنام شبه قاره هند می زيسته اند و دارای تاريخ، تمدن، فرهنگ، زبان، سرنوشت، آرمان ها و ارزش های مشترک بوده اند. تمامی مواريث، افتخارات و دستاوردهای اين پنج هزار سال، ميراث مشترک همه ساکنان شبه قاره هند است. اما از حدود پنجا سال پيش بخشی از اين حوزه ی تمدنی و سر زمين مشترک ، نام نوبنیادپاکستان را بخود گرفت . حالا جهانيان مثلاً موسيقی اين سرزمين را موسيقی هند می گويند يا موسيقی پاکستان ؟ فلسفه، ادبيات ، افسانه ها و اساطير شبه قاره را هندی می گويند يا پاکستانی؟ آن تمدن و تاريخ پنج هزار ساله بنام تمدن هند شناخته می شود يا تمدن پاکستان؟ پاسخ روشن است. با اينکه در عالم واقع، همه آن دستاوردها، ميراث مشترک دو ملت هستند؛ اما آنچه باعث شده است که جهانيان، هندوستان را ملت کهن سال و تمدن ساز بدانند و ملت پاکستان را نوپا و بی پايه، نامگذاری بخشی از اين حوزه تمدنی به یک نام جديد است که فقط پنجاه سال سابقه دارد. اگر پاکستان از ابتدای تأسيس نام سر زمين خود را هند شمالی می گذاشت ابداً اين کج فهمی ها و اشتباهات پيش نمی آمد.
در مقابل، شبه جزيره کره هم حدود پنجاه سال است که به دو کشور مجزا و متخاصم تقسيم شده است. در عين حال هيچ کس نمی تواند بگويد تاريخ و تمدن گذشته اين شبه جزيره متعلق به کره جنوبی است يا کره شمالی. مورايث و دستاورد های آن ديار، متعلق به مردم و سر زمين کره است که هر دو بخش شمالی و جنوبی در آن سهيمند. ملت آلمان نیزپس ازجنگ جهانی دوم به دوکشورمجزّا ومتخاصم تقسیم گردید ؛ اما هیچکس نمی توانست بگوید که مواریث وافتخارات گذشته این قوم وملت مربوط به آلمان شرقی است یا غربی ؛ زیرا هردوکشور نام تاریخی ومشترک" آلمان " را حفظ کرده بودند .
از آنچه گفته شد بخوبی معلوم می گردد که تغيير نام کشور ها و سر زمين ها تاچه اندازه مهم است و چگونه زمينه ساز دستبرد های بزرگ تاريخی- فرهنگی و سوء استفاده های رندانه از تاريخ و تحريف آشکار و ناروای آن می گردد.
چهارم: جدا شدن هزاره ها از پيکره زخم خورده ی سر زمين آبايي خود تحت نام جديد دايکندی و واگذاری اسم و رسم ارزگان به ناقلين پشتون، در حقيقت نوعی به رسميت شناختن غصب و اشغال اين سر زمين و اعتراف به چشم پوشی از استرداد آن از غاصبان تاريخی ارزگان است. با اين حساب و به اين ترتيب، فرجام وسرانجام اشغال ارزگان به مراتب فاجعه بارتر از غصب و اشغال فلسطين خواهد بود . زيرا يهوديان تنها اراضی و خانه های فلسطينیان را غصب کرده اندو يا خريداری نموده اند ؛ نه نام، هويت و تاريخ فلسطين را. آنان نام جديد اسرائيل را برای خود برگزيده اند وهیچ ادعایی درموردمواریث ومفاخر فلسطین وکنعان ندارند . اما در مورد ارزگان، هم سر زمين وخانه های ارزگانیان غصب شده است و هم هويت و تاريخ آنان . آنجا تنها پای تاراج فيزيكي و مادی در ميان است و در اينجا تاراج فيزيكي و معنوی يك جا اعمال شده است.
با توجه به آن چه گفته شد و با عنايت به خسارات و زيان هايي که از رهگذر تغيير نام متوجه برخی ملت ها و سر زمين ها می گردد، به باور ما بهتر است با دقت و تعمق بيشتری در خصوص نامگذاری ولايت جديد عمل شود تا فردا دچار حسرت و دريغ نشويم. لذا پيشنهاد می کنیم:
يك: از نام تاريخی ، بومی ، پر بار و نمادين " ارزگان " هيچگاه صرف نظر نشود. اين عنوان نه از بخش پشتون نشين حذف شود و نه از بخش هزاره نشين. می توان هردو ولايت را به همين نام مسمی کرد؛ مانند ارزگان شمالی و ارزگان جنوبی يا ارزگان عليا و ارزگان سفلی و از اين قبيل.
دوم: اگر هم قرار است حتماً نام جديدی برای ولايت جديد انتخاب شود، بهتر است نامی که صبغه و پيشينه تاريخی- فرهنگی دارد بر گزيده شود مانند غرجستان و نظاير آن.
والسلام
( این نبشته حدود چهارسال پیش وهمزمان با مطرح شدن بحث های مربوط به تشکیل ولایت دایکندی ، نوشته ودرنشریه قلم چاپ گردید . سپس نشریه مجمع علما درکابل وسایت دایکندی نیزاقدام یه نشر آن کردند .
هرچند که درآن زمان ، ابرقدرت های قوم به درد دل این درویش یک لا قبا گوش ندادند و آن ولایت را دایکندی نامگذاری کردند . اما این دلیل نمی شود که من ازافکارم دست بردارم . اینک که بحث تشکیل ولایت جاغوری دربخشی ازولایت غزنی مطرح است ، ممکن است همین اشتباه اینباردرغزنی تکرارشود ؛ یعنی هزاره ها بجای اینکه ولایت جدید شان رامثلاً غزنی باختری بنامند تا درافتخارات ومواریث گرانسنگ غزنین تاریخی سهیم شوند ، ممکن است مانند ارزگانی ها آن را بنام یک قبیله ( جاغوری ) بنامند . که دراین صورت یک شوربختی دیگر اتفاق خواهد افتاد . لذا به منظورپیشگیری ازچنین خطایی من باردیگراقدام به نشراین نوشته کردم . باشد تا فرهیختگان وفرهنگ دوستان غزنی ازسرگذشت تلخ ارزگان درس عبرت بگیرند . )
3 نظر
نوشته شده توسط مسیح ارزگانی در جمعه چهارم اسفند 1385 ساعت 18:54 موضوع | لینک ثابت